شعر هایم
پر از حادثه دیدن تو
نقش رویت همه شب
رنگ رویای من است
در دلم یاد تو جاری است
بر لبم نام تو جاری
نقش رویت
حک شده بر دیوار دلم
و چه خسته،
از فاصله دیدارم
و چه دیواری است،
میان من و تو
نوشته شده توسط ایرج در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 5:27 موضوع | لینک ثابت
من به دیدار تو دل خوش کردم
به همان لحظه آغاز نگاه
به همان دیده که شاید باز هم
چشم در چشم
شانه به شانه
دست در دست
تا سحر گام نهیم تا ستاره تا ماه
تا کرانه تا ساحل
تا که شاید باز هم
همسفری گردیم
شاید سفر طولانی
سفری تا پهنه آن آبی آب
تا به خورشید
آفتاب
از شب تا به سحر
من به امید سفر دل خوش کردم!!!!!
نوشته شده توسط ایرج در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت
هنوز هم برای تو می نویسم
چه عاشقانه رفته ای
می نویسم برای تو که از همه عاشقتری
در نهانخانه دل جائی است
همیشه برای تو
با من بمان
با من که جاودانه دفتر شعرم را برای تو سروده ام
با من که نوشتم
نگاشتم
غمگین و تنها در شب بیداری ها
با من که
سحر شد ولی به یادت نشستم
نشستم شاید بیائی
بیائی و بمانی
و عاشقانه بمانی
در زلال مهتاب
در سو سوی ستاره های شب
چشم به در دوختم
و غمگنانه به نجوای جیر جیرک ها
که گوئی آنها نیز همچون من منتظرند
و نگاری را به سوی خود می خوانند
گوش سپردم
زمزمه باد را که عطر تو را همراه دارد بوئیدم
نه
هرگز نگویم که تو نیز چنان من تا سحر بخواب نرو
تو بخواب
زیرا من عاشقانه به انتظار طلوع چشمانت
طلوع برق نگاهت
منتظر می مانم
چرا که خواب از چشم من ربوده ای
می نرسم
می ترسم که چشم بر هم گذارم
و غافل از بیداری تو
از کنار م یادو خاطراتت عبور کند
من دگر نخواهم خفت
به انتظار دوباره دیدنت می نشینم
می نشینم به انتظار
در خلوت می نویسم برای تو
و هر بار می نویسم
دوستت دارم
نوشته شده توسط ایرج در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت
می ترسم از نبودنت و از بودنت بیشتر!
نداشتن تو ویرانم میكند و داشتنت متوقفم!
وقتی نیستی كسی را نمی خواهم
و وقتی هستی" تو را" می خواهم
رنگهایم بی تو سیاه است و در كنارت خاكستری ام
خداحافظی ات به جنونم می كشاند
و سلامت به پریشانیم!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار
بی تو خسته ام و با تو در فرار
در خیال من بمان
از كنار من برو
من خو گرفته ام
به نبودنت!!!
نوشته شده توسط ایرج در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت
چقدر دلم بهانه با تو بودن را میگیرد
وقتی تو نیستی همه ساعاتم پوچ و بی هدف میگذرد
دور از تو در هوای تو
در همه ثانیه ها
چهره ات روبروی من است
آوای خوش دلنشین صدای تو
زمزمه ای است گوش نواز
عطر دل انگیز تو
پر میکند فضای خانه ام
میبوسمت از دور
میبویمت از راهی دراز
فریاد میزنم
دوستت دارم
نوشته شده توسط ایرج در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 22:8 موضوع | لینک ثابت
بارها و بارها
روزها و شب ها
پشت پنجره تنهائی خود
پشت شب بوهای عاشق و مست
پشت آن بوته ای از مهرو وفا
در بیابانی که هیچ نمی روید از آن
در پس آن کوچه
کوچه تنهائی تو
منتظر ،گریان ،نالان
با شوق با امید با جان
با دلی لرزان
با دلی پر ز هیاهو
پرطپش پر خواهش
با صدائی لرزان
از همه عمق وجود
از ته دل
با تمام هستی و جان
بانگ دوستت دارم را
هر روز، هر صبح،
هر بامداد
زمزمه خواهم کرد بی پروا
فریاد میزنم تا که همه
همه در کوچه و پس کوچه این شهر غریب
بشنوند
گوش ها پر شود از آوای دلم
کم کنم این حزن عظیم
شاید همه گویند که دیوانه ای از درد برآورده فریاد
و میگوید که چنین
همه خواهند دانست
همه خواهند فهمید
که منم آن فرهاد
که کنم کوه
که من آن مجنونم
همه خواهند دانست
که هنوز فرهاد ،هست در این دنیا
که برای شیرینش همه جا جار زند
دوستت دارم
دوستت دارم را همه شب با خود گویم
همه جا زین پس خوانم
به همه در کوی و خیابان گویم
که تو را دوست می دارم
دوست میدارم تورا
با همه عشق
با همه شور
نخواهم دگر پنهان ماند
که برایم شود هق هق و درد
دوست می دارم تو را
میگویم
میخوانم تو را
دوستت دارم
نوشته شده توسط ایرج در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت
نیازم را تو میدانی
نگاه سرکش مستانه و مجنون تبارم را تو می خوانی
تو می دانی چه غوغایی ست در این جانم
نفس های خضوع عشق پاکم را تو می دانی
نرفتن را تو میدانی
نگفتن از عشق پاک در چهره غمبار من را تو میخوانی؟
نمیدانی
نمیدانی
که من در تنهائی و در رازو نیازم با ایزد چه می گویم
چه میخواهم
چرا من اینگونه سر گشته
پی یار می گردم
چرا من هردم از او
هر لحظه تورا میخوانم و از تو می گویم
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی
که شبها به سوی قبله تو نمازم را بجا می آورم
که در هر رکعتم نام تو را میرانم و از تو می گویم
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی
نیایش ،در شب و در روز من
گفتن از تو
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی
چرا اینگونه گشتم
تو می دانی ؟
چرا سر گشته و نالان و زارم
چرا بی پروا تو را میخوانم
چرا آشفته از این رسم نا همگون دنیایم
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی
چرا منعم میکنی از بردن نامت
چرا اینگونه می رانی مرا از کویت
نیازم را تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی
نمیدانی که من نالان و سر در گریبان
که من اشک ریزان و غمناک
چگونه تا سحر شب ها را بسر کردم
نمیدانی
نمیدانی
چگونه بغض در گلویم را، ز نامردان و بی رحمان
ز آنان که در پشت من خنجر فرو کردند مخفی نگه داشتم
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی
نمیدانی که من در هر لحظه از این کشمکشهای تقدیرم
چه ها کردم
نمیدانی که من در بازی این چرخ افسونگر نمیخواهم که بازنده گردم
نمیخواهم که تنها عشق امروزم ، دیروز و فردایم
به یک باره از روحم جدا گردد
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی که من در تو
در تو
در تو میمیرم
که من در هر بازدم تورا میخوانم
نمیدانی
نمیدانی که من عاشق تر از پیشم
که من آزرده و رنجور و بیمار تو گشتم
تو میدانی ؟
برایت گفتن هرگز نمیخواهم تورا بینم
نمیخواهم کلام عاشقی را بر لبت بینم
چه آسان است
تو میدانی؟
نمیدانی که من در بین این آدمهای رنگارنگ
که هر دم از عشق کلامی بر زبان می رانند
چه خواری ها و خفت ها می کشم در دم
تو میدانی؟
نمیدانی برای دیدنت
برای لمس آن دستان غرق در مهرت
چه شبها تا سحر با خود نجوا کردم
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی که شبها با دیدن عکست بخواب رفتم
تو میدانی
نمیدانی
نمیدانی
نیــــــــــــــــــازم را تو میدانی؟
نمیدانی
نمیدانی برای بردن نامت وضو میگیرم
برای گفتن از تو نماز عشق میخوانم
تو میدانی؟
نمیدانی
نمیدانی
نمیدانی
نمیدانی
نمیدانی
.
.
نوشته شده توسط ایرج در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 19:43 موضوع | لینک ثابت
آمدم تا آواز دهم
شادت کنم
تا از انتظار رهایت کنم
آمدم یادت کنم
در هر نفس
در هر ترنم در بهار
در رنگهای زیبای رنگین کمان
در همه دقایق شور و نشاط
در همه ثانیه ها
یادت کنم
در هر طلوع
در فصل شکوفائی گلهای بهار
در خنده غنچه های شکفته در بهار
درشب
در سحر
آمدم تا یادت کنم
از غصه و غم آزادت کنم
آمدم
آمدم
آمدم یادت کنم
نوشته شده توسط ایرج در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 1:53 موضوع | لینک ثابت
خواب می برد مرا
خوابی از جنس بلور
که در آن خواب
رنگی از چشمه و نور
همه در هم آمیخته
با غ گلهای قشنگ
مریم و سوسن و یاس
پر از عطر نیاز
پر خواهش
پر ز عشق و نیاز
خواب میبرد مرا
خوابی خوش
که در آن خوب
خواهم دید
تو و من در هم آمیخته
پر ز شور مستی
پر ز خواهش
پر تمنا پر ز عشق و سر مستی
آه
خواب می برد مرا
میبرد مرا تا به کجا ؟؟
تا سر منزل دوست؟
تا بیکرانه ساحل دوست؟
تا به انتهای خواهش دوست؟
خواب می برد مرا
نوشته شده توسط ایرج در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت
عشق می ورزم به همه چیز
به آفتاب،
به غروب،
به همه ابرهای سیاه،
به قطرات پاک باران،
به همه شاپرکان،
به یک غنچه نشکفته شده در باغ،
وبه آنکه نوری از شوق به من می بخشد
ودلی که ازم دور است
عشق می ورزم
باهمه ذرات وجود
با همه دوری راه
عشق می ورزم
عشقی از اعماق وجود
و چه شیرین است لحظه دیدن تو در مهتاب
لحظه بوئیدن آن عطر دل انگیز سلام
لحظه غرق شدن در تو
لحظه بوسیدن تو
من به شوق تو و دیدن تو
به همه عشق می ورزم
من تورا میخوانم
من تورا می جویم
من تورا می بویم
من تورا می بوسم
نوشته شده توسط ایرج در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 1:40 موضوع | لینک ثابت
كاش در دلم غوغا نبود
كاش هر شبم تا سحر
دور ز چشمانت نبود
كاش می شد گفت این هیاهو در دلم
شوری است
یا كه درد بی سامانی است هنوز
كاش محفلم نورانی بود از نور تو
كاش می شد تنها نبود
كاش لحظه ای در چشم تو
نور عشقم تجلی می نمود
كاش ...............
نوشته شده توسط ایرج در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت
گفتند : بهشت یا دوست
گفتم : بی دوست بهشتم جهنمی است
گفتند : این دوستان
گفتم : دوست فقط یكی است
گفتند: از او حذر كن تا به مقصد رسی
گفتم : بی او مقصد هم ابتدای راهی بیش نیست
نوشته شده توسط ایرج در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 16:55 موضوع | لینک ثابت
دلم تنگه
برای تو
برای خود که گمشدم در تو
برای قلب عاشق
برای دستهایت
برای چشمهایت
که نوری از شوق برایم همراه دارد
دلم تنگه
دلم از هرسو بدنبال صدایت میگردد
بدنبال نگاهت
بدنبال نوای آشنایت
دلم تنگه
نوشته شده توسط ایرج در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت
گفتی بیا
آمدم
گفتی بخوان
خواندم
گفتی بنگار
نگاشتم
گفتی بمان
ماندم
اما نگو
نگو که برو
که پای رفتم نیست
نگو که
دگر طاقت دل کندنم نیست
نوشته شده توسط ایرج در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت
منکر نمی شوم
هردم به یادت نشسته ام
دلداده و اسیر
یکرنگ و بی ریا
همراه من بیا
شهر چشمان تو
می کشاند کجا مرا
یا دل سپرده ام یا سر سپرده ام
معشوق من بیا
من سرگشته و غریب
هم بسترم بشو
دل را زمن بگیر
یا جان زمن بگیر
هستم ز نور تو
شمع شبم توئی
من پروانه ی توام
یکتا اخترم توای
مرگم نخواه مرو
من در نگاه تو
هردم زنده می شوم
دستان من بگیر
یک جرعه از نگاه تو
هوش از سرم ربود
آئینه دلم
یک رنگ و بی ریا است
رخسار ناز تواست
جاودانه در دلم
منکر نمیشوم
انکار عشق تو
هرگز نکرده ام
یک نورپر فروغ
در رویای نیمه شب
روح از تنم ربود
یاس سپید من
جانم همه توای
هستی همه زتوست
نوشته شده توسط ایرج در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 17:30 موضوع | لینک ثابت
در فراقت چه بگویم
چه نویسم
به که گویم
همه از توست تارو پودم
همه هست یاد رویت
همه هست درد دوری
بنشستم به انتظارت
تو بیا
تو بیا و کم کن
فاصله ی تو و من
که شویم باز هردو یک تن
سفرت همیشه خوش باد
همه شادی همه پر نور
سفرت سلامت ای دوست
سفرت سلامت ای عشق
همه شد وجود این من
همه خواهش و عبادت
که دوباره بازگردی
به سلامت و به شادی
نوشته شده توسط ایرج در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت

پشت پنجره
چشم دوختم به راه
منتظر یک نگاه
منتظر آمدن شب
شب شعر عاشقانه
شب بی نهایت عشق
شب دلتنگی و مستی
شب پرواز قناری
شب سکوت و خلوت
شب آواز رسیدن
شعری از جنس ترنم
بسرایم تو بخوانی
توبیایی و بخوانی
تا شوم مست
تا که گیرم دست
دستی از تو
بفشارم با عشق
دست گرم و پر زمهرت
منتظرم
منتظرآمدن شب
تا تو در آی باز
تو که افسونگر شبهای دل مائی
نوشته شده توسط ایرج در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت
آمدم
آمدم بر کنار ساحل
ساحلی که گذرکرده بودیم باهم سالها
آمدم وقتی رفته بودی تو
رد پایت بر روی شنهای ساحل جا مانده بود
رد پائی که گویای وجود سبزت بود
رد پائی تنها
به دنبالش آمدم
پیمودم راه درازی
که شاید یابم تو را
در قدمهایت ندیدم مکث
ندیدم ایستاده باشی
ندیدم در پی ام باشی
روی شنها ناگهان
پنهان شد رد پا
چند گامی جلو تر
یافتم ردی اما نه تنها
خسته از راهه آمده
خسته از سنگها
خسته از هرچه شنها و ماسه ها
گشت طوفانی دریای زلال
آسمان تاریک و غم بار بدون آفتاب
گشت پر غصه درونم از غم و اندوه زمان
خسته از هرچه ساحل و اطراف آن
کاش ندیده بودم رد پا
نوشته شده توسط ایرج در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت

با رفتنت من نیز رفتم به بستر و خیال
رفتم تا ستاره و ماه و نگاه
خیره گشتم به ماه
دیدم بازتاب نوری
که میدرخشد نورانی تر از نور ماه
حتم بردم که تو نیز نگاه میکنی به ماه
رشک بردم به خود
که دلدار من نیز
خیره گشته به ماه
دیدم چشمان خیس و سیاه
گفتم که کاش من بودم به جای ماه
نوشته شده توسط ایرج در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت
در هوای چه کسی
کوک کنم تارم را
که زند ساز موافق
که بخواند با من
نغمه ی هم آوازی و شور
نغمه ای از دل
نغمه ای پر شور
تا بلرزاند دل
تا که سرخ کند گونه
سخت فشارد دستان
ببرد تا لب ساحل
ساحلی پر زعطش
عطش خواهش دوست
در هوای چه کسی
چه کسی خواهد دانست
که دلم تنگ شدست
چه کسی خواهد دانست
که دلم یک گل میخواهد
گلی از باغ بهشت
گل دلتنگی
گل شادی
گل نرگس
گل یاس
چه کسی خواهد دانست
که دلم در شب٬نور میخواهد
نوری از پنجره ی چشم یه دوست
نوری پر فروغ
نوری همراه تپش
چه کسی خواهد دانست؟؟
نوشته شده توسط ایرج در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 20:37 موضوع | لینک ثابت
باز شب است و سکوت و انتظار
باز سکوت شده مرا دمساز
باز تنها نشسته ام که پر کشم به آسمان خیال
بینم در آسمان در اوج و بالا
میدرخشد پرنده ای زیبا
پرواز میکند با غمزه و ناز
پر کشیده ام که بشنوم از زبان آن پرنده زیبا
نغمه های دل نشین پرواز
باز شب است و سکوت
انتظار و تمنای دیدار
نشسته ام پرنده ام باز گردد و آواز دهد
آواز رسیدن
دلدار
نوشته شده توسط ایرج در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 4:30 موضوع | لینک ثابت
گفتم بمان شب تازه از نیمه رفته است
گفتم بمان هنوز کلامی نگفته ایم
گفتم بمان هنوز کامت سیر ندیده ام
سالهاست که با خیالت راحت نخفته ام
گفتم بمان امشب و
خیال را به حقیقت به خانه ام بیار
گفتم بمان در کنار دوست
در شب در سکوت و امتداد آن
بهتر ز حرف عشق و نگار و یار نیست
گفتم بمان که چند روزی است
که با صدای تو بیدار گشته ام
گفتم بمان نرو تا سحر بشین
تا از سکوت شب بهره ای بریم
تو رفتی و در بستر آرام گرفته ای
باز من ماندم و شب و
راز خلوت سکوت
نوشته شده توسط ایرج در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت
باز رفتم به آسمان
بازگشتم به آن زمان
باز پرواز کرد خیال
رفت در کوچه بن بست عطش
کوچه تنهائی
کوچه ای که یاد آور خاطرتی است از نور
پشت پنجره ای ایستادم
تکه سنگی زدم بر آن پنجره
خرد شد شیشه
از صدای شکستن آن شیشه
بیرون شد سر ها همه از خانه
غوغائی که چرا شیشه شکست
در نگاهم از همه ی آن کوچه
این بود که چرا با یک سنگ
شیشه ای می شکند
این همه آدم بازخواست کنند
که چرا شیشه شکست
اما
هیچ کس صدای شکستن شیشه دل را نشنید
هیچ نپرسیدند که چرا خرد شد دل
یا با کدامین سنگ شکست
سنگی از جنس غرور یا خواهش
و چرا هیچ نپرسیدند
که چرا دل شکست
هیچ کس نفهمید
شاید آخر
صدای شکستن شیشه
بیشتر از دل باشد
نوشته شده توسط ایرج در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت
پشت پنجره
پنجره ای روبه آفتاب
شب را سحر کردم به انتظار
لحظه ها میگذشت
طی می شد صدای پای شب
قدم میگذاشتیم به اولین دقایق سحر
لحظه اوج انتظار
لحظه طلوع آفتاب
وه که با شکوه و با طراوت است
لحظه دوباره دیدن نور آفتاب
لحظه شکفته گشتن و وصال
نا گهان
سایه ای از ابری سیاه
سایه ای به اندازه شهر آفتاب
گشت چیره بر آفتاب
گشت ماتم سرا آن سحرگاه دلنشین
غافل از انتظار
غافل از دل عاشق آفتاب
گشت تیره
سنگین و سیاه
مات و مبهوت پشت پنجره
باز نشستم به انتظار
نشستم به انتظار
به انتظار آفتاب
نوشته شده توسط ایرج در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت
صدای زمزمه ات در تاریکی شب
در گوشم پیچید
نجوائی از دل
آهی از دل
در گذر از کوچه تنهائی
باز شد پنجره ای
نور آمد
کوچه روشن شد
هموار شد راه
دست گرمی فشرد
دست یخ زده و سردم را
قطره اشکی چکید
قطره ای پر ز شوق
قطره ای لبریز از عشق
لب ز تبسم پر شد
گونه ی سردم
گونه ی پر دردم
همه لبریز تمنای بوسه ی گرمی شد
لب با گونه در آمیخت
موج شوق همه در رگ ها جاری شد
زود شب شد صبح
حال
همه شب٬ گذرم زآن کوچه
شاید آخر باز شود پنجره ای
باز آید نور
تا که دست یخ زده و سردم
گرم شود آنی
همه شب منتظرم
منتظر آن نور
منتظر .......

نوشته شده توسط ایرج در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت
درسفر آشنا دیدمت
ای غریبه ی زود آشنا
از همه گذشت آن نگاه من
از همه نظرها دور شد تا ثبت کند
موج آن دریای شوق را بر دیده ات
در سفر حذر کردم از نگاه
در دلم غوغائی شد به پا
میبارید ازدیده ام اشک شوق یافتن
از تو دورم با نگاهت آشنا
ای غریبه
ای غریبه
حال دگر دیده ام با دیده ات آشناست
حال دگر سفر فقط بهانه دیدن دوباره است
نوشته شده توسط ایرج در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 5:32 موضوع | لینک ثابت
در سحرگاهی رنگ رنگ
بوئی آمد از بهشت
بوئی آمد از وجود و سرنوشت
بوی دستانی پر زمهر
بوی عطری دل نشین
یادم آمد
آن تبسم آن نگاه
آن شوخ چشمی های پر گناه
آن نگاهی که مست بود و پر گناه
آن نگاه
چون خیره گشت بر چشمان من
مست گشتم مست آن ناز نگاه
یادم آمد
من بودم فارغ از درد و انتظار
فارغ از هرچه دلبستگی است در بهار
یاد چشمش٬ یاد آن دیده٬ یاد ناز
خاطرم رابرد تا کهکشانی دلستان
تا فراز کوههای نیاز
تا بلندای ابرهای اشتیاق
مست گشتم
درهمه آوازهای بی انتها
مست گشتم
مست مست
مست آن بوی بهشت
نوشته شده توسط ایرج در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 5:15 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط ایرج در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 20:55 موضوع | لینک ثابت
اندیشه میکنم٬
نه به شب٬ که روزهم
باور نمی کنند
باور نمی کنی تو
که حتی٬ هنوز هم در خیال من
در شبهای تار من ٬
همچون مهتابی.
در تمام شبها٬ حتی در شبهای طوفان زده و ابری به انتظار مهتاب می نشینم
از پشت پنجره دل نظاره گر بارش باران می نشینم
تا پس از باران وکوچ ابرهای سیاه٬ تو بر شبهایم بتابی
تو که تنها روشنی زندگانیم هستی
تو که بودنت آرامش دل ٬
نبودنت بارش غم بر زندگی است
تو که هر آنچه گویم نتوان وصف مهر و محبتت را بگویم
تو که دستانت گرما بخش دستانم است
تو که پناهگاه امنی برای این دل تنها
ای که دروازه دل را فقط برای تو گشودم
تو که با نگاه گرمت قفل این دروازه را گشودی
تو که با آمدنت شور به همراه آوردی
تو که نسیم٬ بوی عطردل انگیزت را همه شب با خود به خانه می آورد
اندیشه میکنم ٬ تنها
تنها اندیشه ام
تنها تمنای زندگی
تنها
به تو می اندیشم
تو بمان
تو بتاب
تا آفتاب زندگانیم همچنان در سحرگاه در افق بتابد
تو بمان
تنها تو بمان
نوشته شده توسط ایرج در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت

دلم برای کسی تنگ است
نفس در سینه ام حبس است
پلکهایم راه دیدم را بسته است
نمیدانم که شاید او روی از من بربسته است
دلم تنگ است
دلم سخت تنگ است
.....
نوشته شده توسط ایرج در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 19:38 موضوع | لینک ثابت
آخرین دست نوشته ها
دیــــــــــوار!!!
من به دیدار تو دل خوش کــــــردم!!!
هنوز برای تو مــــــــــی نویسم!!!
می ترســـــــــــــــــم از نبودنت !!!
چقدر دلـــــــم بهانه با تو بودن را می گیـــــــــرد!!!
فـــــــــــــــــــــــــریــــــــــاد !!!
نیــــــــازم را تـــــــــو میدانــــــــــــــی ؟!!!
آمدم یادت کنــــــــــــم
خواب میبـــــــــــــــــــرد مـــــرا
دیــــــــدار مهتـــــــــاب
درباره وبلاگ

اینجا دست نوشته های است زائیده دل من و حال و هوای دلم که به صورت خط میبینید
مگذار برای پناه یافتن از خطرها دعا کنم ، بلکه بی هراس با آن ها رو در رو شوم ... مگذار برای تسکین دردم التماس کنم ، بلکه قلبی برای فاتح شدن بر آن بخواهم ... مگذار با هراس و اضطراب برای نجاتم تمنا کنم ، بلکه برای شکیبایی در رسیدن به آزادی امیدوار باشم ... آرزوی مرا برآورده ساز که زبون نباشم ، تنها احساس رحمت تو برایم پیروزی است ... رابیند رانات تاگور
فهرست اصلی
دوستان
دست نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
FreeCod Fall Hafez