نیازم را تو میدانی
نگاه سرکش مستانه و مجنون تبارم را تو می خوانی
تو می دانی چه غوغایی ست در این جانم
نفس های خضوع عشق پاکم را تو می دانی
نرفتن را تو میدانی
نگفتن از عشق پاک در چهره غمبار من را تو میخوانی؟
نمیدانی
نمیدانی
که من در تنهائی و در رازو نیازم با ایزد چه می گویم
چه میخواهم
چرا من اینگونه سر گشته
پی یار می گردم
چرا من هردم از او
هر لحظه تورا میخوانم و از تو می گویم
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی
که شبها به سوی قبله تو نمازم را بجا می آورم
که در هر رکعتم نام تو را میرانم و از تو می گویم
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی
نیایش ،در شب و در روز من
گفتن از تو
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی
چرا اینگونه گشتم
تو می دانی ؟
چرا سر گشته و نالان و زارم
چرا بی پروا تو را میخوانم
چرا آشفته از این رسم نا همگون دنیایم
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی
چرا منعم میکنی از بردن نامت
چرا اینگونه می رانی مرا از کویت
نیازم را تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی
نمیدانی که من نالان و سر در گریبان
که من اشک ریزان و غمناک
چگونه تا سحر شب ها را بسر کردم
نمیدانی
نمیدانی
چگونه بغض در گلویم را، ز نامردان و بی رحمان
ز آنان که در پشت من خنجر فرو کردند مخفی نگه داشتم
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی
نمیدانی که من در هر لحظه از این کشمکشهای تقدیرم
چه ها کردم
نمیدانی که من در بازی این چرخ افسونگر نمیخواهم که بازنده گردم
نمیخواهم که تنها عشق امروزم ، دیروز و فردایم
به یک باره از روحم جدا گردد
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی که من در تو
در تو
در تو میمیرم
که من در هر بازدم تورا میخوانم
نمیدانی
نمیدانی که من عاشق تر از پیشم
که من آزرده و رنجور و بیمار تو گشتم
تو میدانی ؟
برایت گفتن هرگز نمیخواهم تورا بینم
نمیخواهم کلام عاشقی را بر لبت بینم
چه آسان است
تو میدانی؟
نمیدانی که من در بین این آدمهای رنگارنگ
که هر دم از عشق کلامی بر زبان می رانند
چه خواری ها و خفت ها می کشم در دم
تو میدانی؟
نمیدانی برای دیدنت
برای لمس آن دستان غرق در مهرت
چه شبها تا سحر با خود نجوا کردم
تو میدانی ؟
نمیدانی
نمیدانی که شبها با دیدن عکست بخواب رفتم
تو میدانی
نمیدانی
نمیدانی
نیــــــــــــــــــازم را تو میدانی؟
نمیدانی
نمیدانی برای بردن نامت وضو میگیرم
برای گفتن از تو نماز عشق میخوانم
تو میدانی؟
نمیدانی
نمیدانی
نمیدانی
نمیدانی
نمیدانی
.
.